Tuesday, November 23, 2004

Posted by Hello

ره آورد سفر.

Friday, November 19, 2004

 Posted by Hello

Saturday, November 13, 2004

I got this pic last night! Posted by Hello

Thursday, November 11, 2004

 Posted by Hello

Tuesday, November 09, 2004



چند تا فيلم رو خيلي دوست دارم و هر بار كه مي بينم يك چيز تازه توش پيدا مي كنم. تماشاي اين فيلم ها ديد من را نه تنها نسبت به سينما بلكه نسبت به زندگي تغيير دادند.آبي،سفيد و قرمز از اون دسته فيلم ها هستند. بعد از ديدن اين سه فيلم (و البته بعد از تماشاي "زندگي دوگانه ورونيك"كيشلوفسكي)فهميدم كه زندگي بسيار با ارزشتر از آن چيزي است كه فكر مي كردم.و البته غير قابل پيش بيني.آن چنان كه به هيچ چيز نمي توان صد در صد اطمينان داشت.و صد البته مي توان هميشه اميدوار بود.
مطلب حاضر ترجمه ايست بر مقاله Roger Ebert در مورد فيلم "قرمز":



"امروز در كافه مي نشينيم در كنار ما هم غريبه هايي مي نشينند. هركس بلند مي شود و به دنبال كار خود مي رود.آنها ديگر هرگز همديگر را نمي بينند و اگر هم بار ديگر يكديگر را ملاقات كنند هرگز نمي فهمند كه اين اولين بار نيست."
كريستف كيشلوفسكي
اولين تصويري كه در قرمز مي بينيم عبور از خطوط تلفن است, همان اتفاقي كه در زندگي روزمره مي افتد: ما با تعدادي از انسانها در ارتباطيم و ديگراني كه هرگز نمي بينيم در حاليكه به سادگي مي توانستيم به صورت كاملا تصادفي اين ديگران را دريابيم . با نگاهي به زندكي گذشته مي فهميم چه اتفاقي افتاده است: گويي نقشه اي در كار بوده است.
وقتي مي بينيم زندگي تا چه حد اتفاقي است و احتمال و تصادف تا چه حد در آن نقش دارد فروتنانه تسليم مي شويم.
اين حقيقتي است كه كيشلوفسكي در آثارش به آن تاكيد مي كند. در "زندگي دوگانه ورونيك" نيز لحظه اي وجود دارد كه اگر شخصيت اصلي داستان از پنجره اتوبوس به بيرون نگاه مي كرد خودش را در خيابان مي ديد. سرنوشت باعث شد كه اين لحظه مسير زندگي او را تغيير دهد .در "قرمز" هيچكدام از شخصيتهاي اصلي در ابتداي فيلم يكديگر را نمي شناسند و هيچ دليلي وجود ندارد كه تا انتها يكديگر را ملاقات كنند.
فيلم در ژنو شروع مي شود در آپارتمان يك مدل به نام "والنتين"(Iren Jacob) او به كسي تلفن مي كند و در همين لحظه تلفن در آپارتمان آن طرف خيابان شروع به زنگ زدن مي كند. اين آپارتمان متعلق به يك دانشجوي حقوق به نام "آگوست"(Jean Pierre lorit) است اما والنتين باآگوست تماس نمي گيرد او به معشوقش كه به ندرت وي را مي بيند و اكنون در انگلستان است زنگ مي زند. تا آنجا كه ما مي دانيم والنتين و آگوست تا به حال يكديگر را نديده اند و شايد هرگز يكديگر را ملاقات نكنند و شايد هم زماني يكديگر را ببينند.
يك روز والنتين با ماشين به يك سگ برخورد مي كند, سگي كه متعلق به يك قاضي بازنشسته (Jean Luis trintignant ) است. بعد از بردن سگ براي قاضي متوجه مي شود وي هيچ ارزشي براي سگ و يا حتي براي او قايل نيست.او تمام وقت خود را به جاسوسي مكالمات تلفني همسايه هاي خود مشغول است. اينجا يك جرقه ناگهاني بين پير مرد و زن جوان ايجاد مي شود-يك تماس, شناخت شباهتهاو يا حس همدردي-ولي آنها حداقل چهل سال اختلاف سني دارند,با هم غريبه اند و تصادفي همديگر را ديده اند...
داستان از اينجا جذابتر مي شود جايي كه سوالات زيادي در ذهن بيننده ايجاد مي شود: داستان از اين به بعد به كدام سمت مي رود؟طرح مشخصي وجود ندارد. كاراكترها هم از طرح مشخصي پيروي نمي كنند و به دنبال رسيدن به هدف مشخصي نيستندوآيا زن جوان دوباره قاضي را ملاقات مي كند؟چه اتفاقي در اين ملاقات مي افتد؟اصلا اهميتي دارد؟ خوب است يا بد؟
چنين سوالاتي كه با ديدن "قرمز" در ذهن بيننده طرح مي شود وجه تمايز اين فيلم با فيلمهاي سطحي نگر و تجاري سينماي امروز است.جايي كه قهرمان آن فيلمها به دنبال آدمهاي بد مي رود تا آنها را بكشدو براي اين كار با سرعت رانندگي مي كند و همه چيز را منفجر مي كند و دوست دخترش هم به دنبال اوست و نگران وي.
رمز و رازي زندگي روزمره كه در فيلمي مانند "قرمز" وجود دارد بسيار عميق تر و مهيج تر از طرح فيلمنامه اينگونه فيلم ها است.
با گذشت زمان چيزهايي هم در مورد آگوست مي فهميم,همان دانشجوي حقوق كه دوستي به نام كارين (Fredrique Feder) دارد.كارين براي متقاضيان وضعيت آب و هوا را گزارش مي كند.كاري كه كاملا منطقي به نظر مي رسد.چيزي مانند داشتن يك پيشگو يا طالع بين.اين تا وقتي است كه هوا براي همه يكسان گزارش شود. اما كاربران وي هركدام با توجه به وضعيت خود تفسير خود را از گزارش آب و هوا دارند. تا جايي كه گويي هركدام هواي خاص خود را دارند.
والنتين با معشوقش تلفني صحبت مي كند آنها به ندرت با هم هستند. او عشقي است پشت تلفن.والنتين شايد براي گريز از عشق ورزيدن به كسي كه لازم است تمام زندگيش را با وي تقسيم كند با او مي ماند و به او وفادار است.
او به خانه قاضي برمي گردد و با او بيشتر صحبت مي كند. در اينجا ما بيشتر با افرادي كه او مكالمات آنها را استراق سمع مي كند,آشنا مي شويم.در ضمن كم كم جنبه هاي ملودرام فيلم هم قوي تر مي شود.ولي هيچ كس تا اينجااحساس خاصي نسبت به رابطه اين دو(قاضي پير و والنتين جوان) ندارد.
والنتين و آگوست. چه زوج خوبي مي شدند!شايد.اگر يكديگر را ديده بودند يا گر كوچكترين تغييري در مسير زندگي والنتين يا حتي قاضي اتفاق افتاده بود و يا اگر اين دو همسن بودند,اگر تغيير بسيار كوچك ديگري اتفاق افتاده بود: آنها در دو قرن متفاوت زندگي مي كردند, يا اگر سگ قاضي از جاي ديگري مي گذشت, يا اگر قاضي به جاي سگ يك گربه داشت, يا اگر....
در مورد اين "اگر"ها فكر كنيد, و در مورد "شايد"ها و "اگر"هايي كه در زندگي روزمره شما اتفاق مي افتد, اتفاقاتي كه اگر به آنها دقيق شويم احتمال وقوع آنها را- اگر قبلا به آنها فكر كرده بوديم- نمي توانستيم حساب كنيم.
"قرمز" يك نتيجه گيري است كه كيشلوفسكي در پايان تريلوژي استادانه اش(آبي- سفيد- قرمز)ساخته است.
آبي و سفيد قبل از آن ساخته شده است.
در پايان "قرمز" شخصيتهاي اصلي هر سه فيلم به صورت كاملا تصادفي و طبيعي همديگر را مي بينند.
"قرمز" از آنگونه فيلمهايي است كه وقتي در حال تماشاي آن هستيد احساس زنده بودن مي كنيد و زندگي را با تمام وجود لمس مي كنيد.و بعد از ديدن آن شديدا علاقه داريد به خيابان ها برويد و با اولين كسي به صورت تصادفي ديديد همصحبت شويد, هركسي كه باشد, فرقي نمي كند.
پ.ن:من قبلا اين مطلب رو در بلاگ هزار حرف نگفته گذاشته بودم.

Thursday, November 04, 2004

Express Your Love! Posted by Hello

Tuesday, November 02, 2004

عشق بورزيم

اين زن را مي بيني؟
به سرايت در آمدم،براي پاهايم آب نياوردي
اما اين زن پاهايم را به اشك شست و به موهايش خشك كرد
،مرا نبوسيدي
.ليكن اين زن از بدو ورود باز نماند از بوسيدن پاهايم
،سرم را به روغن مسح نكردي
.ليكن او به عطر تدحين كرد پاهاي مرا
:از اين رو به تو مي گويم
،گناهان او كه بسيار است آمرزيده شد
،چراكه بسيار عشق ورزيده
،اما او كه آمرزش كمتري يافت
.كمتر عشق ورزيد
انجيل لوقا،باب 7،آيه هاي 44-47