Thursday, July 29, 2004

زن


























حرفي ندارم،هركس لازم باشه خودش مي فهمه.بازم موسيقي متن پاپيون.زياد اهل حرف زدن نيستم.


Sunday, July 25, 2004

آرامش

حالم گرفته است.يك چيزي كه نمي دونم چيه اذيتم مي كنه خيلي زياد.مادر ميگه آرامش رو درون خودت جستجو كن نه بيرون! ما كه نفهميديم اين آرامش چيه؟ يكي ديگه مي گه هم سنهاي تو اصلا نبايد آرامش داشته باشن.بايد ناراضي باشن.بايد چپ باشن.بايد به فكر تغيير باشن.آخه خيلي از هم سنهاي منم اينجوري نيستن.از وضعيتي كه دارن راضين واصلا به فكر تغييرش نيستن.مادر ميگه همه آرزوي وضعيت تو رو دارن،ناشكري نكن! عباس ميگه جاي سفت نشاشيدي تا.... حسن ميگه تو از جامعه ات فرا تر فكر مي كني اين كار رو نكن.اكبر مي گه تو متعلق به اينجا نيستي.
.....خودم،مادرم،اكبر،اصغر،حسن
دارم ديوونه مي شم.


منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم
كه در طريقت ما كافريست رنجيدن

Friday, July 23, 2004

سياهي لشكر

براي احسان كه مي خواد يك جايي تو آزادي سياهي لشكر باشه،نه قهرماني در زندان. راستي كدومش بهتره؟

Wish you were her

Pink Floyd

So, so you think you can tell
Heaven from Hell,
Blue skies from pain.
Can you tell a green field
From a cold steel rail?
A smile from a veil?
Do you think you can tell?

And did they get you to trade
Your heros for ghosts?
Hot ashes for trees?
Hot air for a cool breeze?
Cold comfort for change?
And did you exchange
A walk on part in the war
For a lead role in a cage?

How I wish, how I wish you were here.
We're just two lost souls
Swimming in a fish bowl,
Year after year,
Running over the same old ground.
What have we found?
The same old fears.
Wish you were here.

Tuesday, July 20, 2004

NO COMMENT


























Monday, July 05, 2004

افتخار



يونان قهرمان جام ملتهاي اروپا شد.هيچ كس فكرشو هم نمي كرد،ولش كن براي من خيلي هم مهم نبود.البته بيشتر
دوست داشتم پرتغال ببره،اونم اصلا مهم نيست.تنها نكته اي كه مي مونه اينه كه تلويزيون بعد از بازي خوشحالي بي حد و حصر يوناني هاي توي ورزشگاه رو نشون داد و حتي خوشحالي عجيب و غريب نخست وزير يونان رو. يكي از تماشاگران لباس شواليه ها رو پوشيده بود.اونها همه در اون لحظه به يوناني بودن افتخار مي كردند.يكي از تماشاگران روي پيراهنش نوشته بود"سال يونان" اون هم به يوناني بودنش افتخار ميكرد.بقيه هم كه پرچم يونان رو به تن داشتند به يوناني بودن افتخار مي كردند.از ديدن اين صحنه ها و خوشحالي اونها حس خاصي رو در وجودم احساس كردم.شايد اين حس بيشتر يك خلا بود،يك كاستي.
من كي بايد به كشورم افتخار كنم؟ آيا هر كسي نبايد اين احساس افتخار به كشورش و وطنش رو زماني احساس كنه؟
آيا من حق ندارم زماني از اينكه ايرانيم احساس غرور كنم؟ و يا اينكه اصلا چرا من اين احساس غرور و افتخار رو نسبت به وطنم ندارم؟
شايد تقصير منه كه اين حس رو ندارم! شايد هم مقصر ديگرانند!
دوست دارم يك روز به ايراني بودنم افتخار كنم.
دوست دارم روزي در جواب سوال "اهل كدام كشوريد؟" با افتخار پاسخ دهم:ايران
دوست دارم هيچ ايراني به فكر مهاجرت نباشه،به فكر داشتن يك مليت ديگه يا پاسپورت يك كشور ديگه نباشه
....دوست دارم

Saturday, July 03, 2004

شكوفه

زني 24-25 ساله افغاني،6 بار زايمان كرده بود،5 تا بچه داشت كه آخريش 3 ماهه بود و اسهال داشت اسمش شكوفه بود،بچه قبليش در يكسالگي از اسهال مرده بود. شكوفه لب شكري و شكاف كام داره و براي شير خوردن نياز به سر شيشه مخصوص داره.شوهر زن 59 ساله است،كه يك زن ديگر هم داره،اما از كار افتاده و كار نمي كنه.زن از نداشتن شير خشك براي شكوفه شكايت مي كنه،و نداشتن غذا براي سير شدن شكم بقيه بچه ها.از ظاهرش و حرف زدنش معلومه كه خودشو سالهاست كه از ياد برده است و تلاش بي حاصلي براي بقاي بچه هاش مي كنه.از صد هزار تومن بدهكاريش مي ناله و از اينكه هر روز طلبكارها به سراغش ميان و اون بايد جوابگو باشه.صد هزار تومني كه به خاطر عمل سزارين از ديگران قرض گرفته،با خوشحالي از مددكاري بيمارستان ياد مي كرد كه چهل هزار تومن از هزينه بيمارستان رو تخفيف داده.براي بقيه مخارج به بهزيستي مراجعه كرده كه گفته اند به مهاجرين كمكي تعلق نمي گيره و او پرسيده: به انسانها چطور؟
بعد از يك ساعتي كه باهاش صحبت كردم،و كمك بسيار ناچيزي كه از دستم بر ميومد،ازش خدا حافظي كردم.رفتم تا يك جايي تنها فكر كنم،شايد يك جايي داد بزنم:آيا كسي مي دونه ما براي چي زندگي مي كنيم؟

Friday, July 02, 2004

آيا كسي صداي منو مي شنوه؟

يك زن بود.دورگه اي آلماني-آمريكايي.اندامي متوسط و كمي چاق.اصلا مثل زنهاي ايراني اسير ظاهرش نبود.يك انقلابي كه مرور زمان محافظه كارش كرده.من حوصله هيچ كس رو نداشتم .همش با خودم فكر مي كردم اون چه برتري نسبت به ما داره؟اين سوال كه از خودم مي كردم اشكم رو در مياورد.از همون اول كه ديدمش دوست داشتم سرش فرياد بكشم(هنوزم اين حس رو دارم!) تو كي هستي؟ من كي هستم؟تو چي داري؟من چي دارم؟
ولش كن!اون چه گناهي داره؟از دست اون كاري بر نمياد. و اصلا هم انتطار نداشته باش تو رو درك كنه!دوست دارم اين آهنگ رو براش بخونم،نه مي خوام فرياد بزنمش...

Hey you,
Out there in the cold,
Getting lonely, getting old,
Can you feel me?

Hey you,
Standing in the aisle,
With itchy feet and fading smile,
Can you feel me?

Hey you,
Don't help them to bury the light.
Don't give in, without a fight.

Hey you,
Out there on your own,
Sitting naked by the phone,
Would you touch me?

Hey you,
With your ear against the wall,
Waiting for someone to call out,
Would you touch me?

Hey you,
Would you help me to carry the stone?
Open your heart, I'm coming home.

But it was only, fantasy.
The wall was too high, as you can see.
No matter how he tried, he could not break free.
And the worms ate into his brain.

Hey you,
Out there on the road,
Always doing what you're told,
Can you help me?

Hey you,
Out there beyond the wall,
Breaking bottles in the hall,
Can you help me?

Hey you,
Don't tell me there's no hope at all.
Together we stand, divided we fall.

Thursday, July 01, 2004

امتحان

امتحان می کنم قالب جدید رو برای صالح عزیز

علی ن